|
|
|
|
|
> من باور دارم ... > که دوستى واقعى به رشد خود ادامه > خواهد داد حتى در دورترين > فاصلهها. عشق واقعى نيز همين طور > است. > > > > من باور دارم ... > که ما مىتوانيم در يک لحظه کارى > کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به > درد آورد> من باور دارم ... > که هميشه بايد کسانى که صميمانه > دوستشان دارم را با کلمات و عبارات > زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن > است آخرين بارى باشد که آنها را > مىبينم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:8 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
به پیچ بر تن سرد و خسته ام که به باغ تنهایی محکومم در حصار علف های هرز مدت هاست که پائیزیم در کوچه بی رهگذر در تنگ شب بی همسفر شوق سفر دارم ولی سراسر آه ام ار آن می رنجم که ساده ام در کنج سینه ام زورقی شکسته ام نغمه ای دلتنگم که می بارم به بالین غمهایم ریشه های عمیقم نفسهای سنگینم کوله بار خاطره های زخمیم سکوت مبهمی مرا در بر گرفته پیچک من بپیچ بر تن سرد و خسته ام مدتهاست به صد گله دچارم پیچک من خسته ام به پیچ بر تن سرد و خسته ام "وحید ملکی"
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:51 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
خشاخش برگ های زرد صدای پاییز بود و آغاز بستن پنجره ها
کوچه تنها می شد با سوت های بی وقت عشق و تدارکی ازلی در کار بود تا حادثه ی عشق در برخوردی ساده میان بادهای گیج پاییزی چشمان ما را تر کند ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:32 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزوي کافي براي توميکنم
آرزوي خورشيد کافي براي تو ميکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:41 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه یك پارادایم شكل می گیرد؟
گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یك نردبان و بالای نردبان موز گذاشتند. هر زمانی كه میمونی بالای نردبان میرفت دانشمندان بر روی سایر میمونها آب سرد میپاشیدند. پس از مدتی، هر وقت كه میمونی بالای نردبان میرفت سایرین او را كتك میزدند. پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علیرغم وسوسهای كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمیداد. دانشمندان تصمیم گرفتند كه یكی از میمونها را جایگزین كنند. اولین كاری كه این میمون جدید انجام داد این بود كه بالای نردبان برود كه بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت. پس از چندبار كتك خوردن میمون جدید با این كه نمیدانست چرا؟ اما یاد گرفت كه بالای نردبان نرود. میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تكرار شد. سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند. آن چیزی كه باقی مانده بود گروهی متشكل از 5 میمون جدید بود كه با اینكه هیچگاه آب سردی بر روی آنها پاشیده نشده بود، میمونی كه بالای نردبان میرفت را كتك میزدند. اگر امكان داشت كه از میمونها بپرسند كه چرا میمونی كه بالای نردبان میرود را كتك میزنند شرط خواهیم بست كه جواب آنها این خواهد بود :
" من نمیدانم، این اتفاقی است كه اطرافمان می افتد!
جامعه امروزی ما آشنا نمیآید ؟ ! فرصت ارسال این را برای اطرافیانتان از دست ندهید ! چون این امكان می رود كه بعد از مطالعه این متن از خودشان بپرسند كه : چرا ما گاهی اوقات كارهایی را كه دیگران انجام میدهند كوركورانه ادامه داده و پیروی می كنیم و غافلیم از اینكه دلیل انجام آن كار را عاقلانه و با استدلال صحیح پی گیری كنیم ؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:18 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
جهاني را در سنگريزهاي ديدن، و بهشتي را در يك گل وحشي مشاهده كردن، و بينهايت را در كف دست نگه داشتن، و ابديت را در لحظهاي دريافتن. " ويليام بليك"
به استعداد خودت ايمان داشته باش
همانطور كه به خدا ايمان داري
روح تو پارهاي از آن «واحد» بزرگ است
نيروهايي كه در تو هست
مانند درياي وسيعي عميق و بيپايان است.
روحت را در ميان سكوت،
در جزائر الماس گردش بده
آن جزائر را كشف كن و از آنها استفاده كن.
اما براي اينكه تسليم بادها نشوي
سكان اراده را به كار انداز
اگر به آفريننده و به خودت ايمان داشته باشي
هيچكس نميتواند به نيروهاي تو حدودي قائل شود
بزرگترين پيروزيها به تو تعلق ميگيرد
"الا و. ويلكوكس" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:50 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
به من بگو آن صبح آنجا، پشت پنجره ای بسته پلک های بسته – کلید دور انداخته رشته ی بریده – چشم های خاموش سایه همه چیز را می داند اما هیچ نمی گوید … زندگی بی اینکه دیپلم بدهد می آموزد فردا فقط فردا وجود دارد مرگ حقایق وعده های بی پایان را آشکار می کند هیچ چیز ارزشی ندارد جز تمایل برای رها کردن خود از زمان های شمرده شده بی وقفه به من بگو که من آزادم از دوست داشتنت
**************** بر شاخه های درخت غار
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 9:9 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
اشكي مي خزد تا حضور طعم شوري و نوايي طنين مي اندازد تا رقص پرده ها . رفتن تو پايان من نيست اين را هر بار به خود مي گويم و با بالهاي شكسته ام چسبيده به زمين آسمان را مي شكافم . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:26 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي دستانت چرا بر دهانم آرام مي گيرند لطافتشان و آنگاه كه دستانت تمام سالهاي عمرم را بيشه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:27 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
به خاطر تو چهره ات را از ياد برده ام به خاطر تو صدايت را فراموش كرده ام با خاطرات مبهمم از تو نوازشهايت مرا در بر مي گيرد من عشقت را فراموش كرده ام عطر سنگين تابستان عذابم مي دهد ! به خاطر تو ديگر بار به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم : شهابها ! سنگهاي آسماني !! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 8:20 توسط سهیلا
|
|
||