|
|
|
|
|
صاف و زلال , مثل آب
صمیمی و پاک مثل خاک
مثل ستاره در سایه سار صبح, پا به پای رفتن و نرفتن, بروم یا که نروم.... مثل ابر که میل به بارش دارد مثل گل که تشنه عطر افشانی است
اما..... فرمان چشمه به رفتن است, نماندن و سر ریز شدن پس رها ..... رها شویم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 14:30 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
با لبخندی تلخ در غبار سرد آینه ها ! به تماشای تصویربیگانه ای می نشینم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 14:20 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
در محبس تنهایی یا خفته در سرور آسمانی؛ اسیر زنجیر رنج
یا آسوده در آرامش بهشتی خدایا, کاش با من باشی!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 12:41 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش , دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گل می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 8:41 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
بی سبب دلتنگم.. باز هم ؛ گویا در جایی دور
قطره بارانی تشنه دیدن دریایی پر از همهمه و موج به مرداب افتاد..!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:40 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
جانم را تسخیر و همه باورهایم را به سایه هایی از وهم تبدیل کرده است هیچ نمی دانم در کجای این راه بی نشان ایستاده ام ؛ یک نگاه به پشت سر یک نگاه به پیش رو نه اطمینانی به درستی راه آمده ؛ نه امیدی به ادامه راه مانده ؛ نه میتوان ماند ؛ نه میتوان بازگشت ؛ ناگزیری از رفتن ، رفتن ، رفتن چقدر سخت است لحظه های تکرار لحظه هایی که درگیر اجبارند بی آنکه می خواهی می آیند بی آنکه می خواهی می روند و چقدر تنهاست ؛ دلی که اسیر تکرار شود!! بین من و تو تنها یک جمله فاصله بود.. !! ولی افسوس.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 14:47 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
شكوه روشنايی
افق تاريك |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 8:12 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
چه آسان کينه ميورزيم چرا از باده گرم صفا محروم ميسازيم قمار بد بياران هيچ گه بردی نخواهد داشت من و تو هر دو ميبازيم الا يا ايهاالساقی کجا شد آن می باقی نميبخشد شفا زخم زبان را نوشدارو هم بيا با من بيا" از دوستداری با تو خواهم گفت ترا از سرزمين تيره شبهای دلتنگی که قدرت را نميدانند با خويش خواهم برد تو با من؟ نه تو با خود مهربان تر باش تو در انديشه شعر و شراب و شور ديگر باش... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 16:31 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
بیایید با هم دعا کنیم
خدایا مرا شایسته آن کن تا به همنوعا نم که در سراسر دنیا
در فقر و گرسنگی بدنیا میایند و میمیرند خدمت کنم خدایا, امروز با دستهای ما روزی عشق, آرامش و سرور به آنها ببخش خدایا, مرا معبر آرامش کن تا آنجا که نفرت است, عشق جاری سازم آنجا که خطا هست, بخشایش بگسترانم آنجا که جدایی هست, وصل بیافرینم
آنجا که لغزش و دروغ هست, حقیقت بیاورم آنجا که تردید هست, ایمان بنا کنم آنجا که ظلمت هست, نور بتابانم و آنجا که اندوه هست, شادی منتشر کنم خدایا مرا محبت آن عطا کن تا به جای آسودن, به دیگران آسایش بخشم و به جای آنکه دیگران درکم کنند, درکشان کنم و به جای آنکه عشق دریافت کنم, عشق بورزم زیرا با فراموش کردن خویش است که می توان به هر چیز رسید با بخشش است که بخشیده می شویم و با مردن است که زندگی ابدی می یابیم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 10:23 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 15:28 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
هر بار كه دلم براي گفتن تنگ ميشد، هر بار كه از روي نبود بودها و بودن نبود ها گيج ميشدم هر بار كه فرياد را با سكوت و سكوت را با فرياد قاطي ميكردم هر بار كه ماه را با خورشيد و خورشيد را با ستاره عوض مي كردم احساس تنهايي تمامي وجودم را فرا ميگرفت مرگ را با تمام وجود دوست مي داشتم .... و حال نيز دل تنگم ،گيجم و تنها ولي اين بار مرگ را دوست ندارم چراكه مرگ، از دست دادن زندگي براي زنده است و تنهايي رفتن دور شدن از كنار دوست و نديدن دوستان است سالهاست كه اتاق تنهايي من در زير خاك خفته است من سالهاست كه تنهايم سالهاست كه من زندهء زندگي را معني نكردم ... من سالهاست كه مرده ام سالهاست چه هستم!؟ .... شايد سالها بايد به دنبال نامم بگردم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:2 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمهايي که با خواب آشنا نيست ودرانتظار آن نيز نمي باشد. مرگ لحظه ها را احساس مي کنم نميد انم شايد در جايي دور يا نزديک سري بر شانه ديوار تکيه زده است واشک مي ريزد وحر ف مي زند مثل من اما نه پاسخي ، نه نوازشي تنها تحملي بدون احساس اما تا کي ؟ چه مي شود کرد؟ رنگ ديوار به پرده ها نمي خورد ،رنگ قالي به هيچ کدام ! تونيستي اما تنهايي هست ولحظه ها که بي تو ديگر نه به مسابقه نشسته اند ونه برسکوي قهرماني زمان مي ايستند . کند وبي شتاب! وقاصدک که باز هم مژده مي آورد ،که يک نفر از غبار مي آيد. آه ! قاصدک جان مژده تازه ات تکراري است ، يک نفر از غبارآمد و زخمهاي هميشه بر بالم زد وسنگي از سمت جنون آمد و......... پنجره دلم شکسته ........!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:56 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
گاه لحظه های عجیبی هست که هوش می بارد از لذت شیئی و شیئی برهنه بی نام است نرگس برهنه بی نام است و آدمی اسم ندارد در آن دقیقه ی حی آن ها که راه نمی افتند باران ها را نخواهند دید راه ها رویا ها سایه روشن ها را نخواهند دید بوی بلور برهنه برهنگی ها را نخواهند دید چرا باورتان نمی شود در حیص و بیص حالا برای بعد خوابی نیست خبری نیست خلاصی ناتمامی نیست باران که از بوی زن باز بایستد کفن فروشان حکایت بوف کور پیدایشان می شود این یک مورد بخصوص خیلی مهم است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:55 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
||
|
آسمانم ستاره مي خواست که تو آمدي .
|
|||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:55 توسط سهیلا
|
|
|||
|
|
|
|
|
حتما شبی این جا از این جا شبی مسافران رنگ پریده ی بی سرنوشت گذشته اند ورنه رد پای انار این همه دانه به دانه به دریا نمی رسیدند ما علائم آشنایان خویش را می شناسیم رازهای رفتگان خویش را می شناسیم کم و بیش خویش را می شناسیم مشکلاتمان بسیار و خلقمان تنگ است به همین دلیل ... گاه لا به لای گریه های مخفی خویش رد پای اناری خندان را تا خواب خانه پیش می بریم اما همین که پشت در بسته می رسیم باشد به هر زبانی باشد که هست باز از پی فرصتی دیگریم تا سرنوشت را بلکه از سر ... نوشت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:53 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
آنقدر پشت پنجره نشسته ام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:52 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سيد علی صالحی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:51 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
درخود شکستن ،اشکهاي نريخته ،حرفهاي نگفته . چشمهايي که با خواب آشنا نيست ودرانتظار آن نيز نمي باشد. مرگ لحظه ها را احساس مي کنم نميد انم شايد در جايي دور يا نزديک سري بر شانه ديوار تکيه زده است واشک مي ريزد وحر ف مي زند مثل من اما نه پاسخي ، نه نوازشي تنها تحملي بدون احساس اما تا کي ؟ چه مي شود کرد؟ رنگ ديوار به پرده ها نمي خورد ،رنگ قالي به هيچ کدام ! تونيستي اما تنهايي هست ولحظه ها که بي تو ديگر نه به مسابقه نشسته اند ونه برسکوي قهرماني زمان مي ايستند . کند وبي شتاب! وقاصدک که باز هم مژده مي آورد ،که يک نفر از غبار مي آيد. آه ! قاصدک جان مژده تازه ات تکراري است ، يک نفر از غبارآمد و زخمهاي هميشه بر بالم زد وسنگي از سمت جنون آمد و......... پنجره دلم شکسته ........!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 15:54 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
اين شعرها را چون آينه دان ! آخر ، داني كه آينه را صورتي نيست ، در خود. اما هركه نگه كند، صورت خود تواند ديدن همچنين مي دانی كه شعر را ، در خود ، هيچ معنايي نيست ! اما هر كسي، از او، آن تواند ديدن كه نقد روزگار و كمال كار اوست و اگر گويي‚ ”شعر را معني آن است كه قائلش خواست و ديگران معني ديگر وضع مي كنند از خود “ اين همچنان است كه كسي گويد : ”صورت آينه ، صورت روي صيقلي يي است كه اول آن صورت نموده “ و اين معني را تحقيق و غموضي هست كه اگر در شرح آن آويزم ، از مقصودم بازمانم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:5 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
به وب لاگ خودتان خوش امدید |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:3 توسط سهیلا
|
|
||