|
|
|
|
|
معبود خاموشم! در خاموشی سوی تو می آيم. سکوت....ستايش من است. سکوت آيه های ستايشی است که برای تو ميخوانم. تو صدای سکوت را ميشنوی و پاسخ تو ....سکوت است سکوت!سکوت!سکوت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:53 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدم در آن کویر درختی غریب را محروم از نوازش یک سنگ رهگذر تنها نشسته ای, بی برگ و بار,
زیر نفس ها ی آفتاب
در التهاب, در انتظار قطره باران در آرزوی آب. ابری رسید, چهره در خت از شعف شکفت. دلشاد گشت و گفت: "ای ابر , ای بشارت باران! "آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟! غرید تیره ابر, برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت!! چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر ای کاش خاکستر وجود مرا با خویش, می برد باد, باد بیابانگرد ای داد , دیدم که گردباد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 15:52 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
بگذار تا ببارد باران باران وهمناک, در ژرفی شب؛ این شب بی پایان بگذار تا ببارد, باران اینک نگاه کن! از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست امشب صفای گریه من, سیلاب ابرهای باران است این گریه نیست ریزش باران است..! آواز می دهم: "آیا کسی مرا, "از ساحل سپیده شب ها صدا نزد؟! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:55 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
تنهاییم حق من است هیچ کس نخواهد توانست ما را از هم جدا کند من و تنهایی یکی هستیم تو با من به تنهایی می رسی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:7 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
هرصبحگاه كه بر ميخيزی همه عشقی را كه به تو ارزانی داشته ام برگير و آن را سخاوتمندانه بر باغ های من بگستر . جام تو هيچ گاه تهی نخواهد شد ، من هر شامگاه آن را لبريز خواهم كرد . در انتهای سفر ، فراسوی حصارهايی كه به آب ها می انديشيدی ، |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:4 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
بی دلیل یا با دلیل چیزی از جنس خط خطی های معوج یک کودک هستم مدادی گاز زدی یک مشت مداد رنگی ریز و درشت خورده های ابلغ پاکن و ... میخواهم همین باشم همین خط های کج و معوج صادقانه می خواهم دور از نقش های زیبای یک استاد نقاشی باشم همین قدر دور از تمام حالات شیطانی از کسانی که بردگان شیطان هستند می دانم مرا با تنفر می شناسی با چندش آور ترین طعم می گویی و بار ها می خندی که چگونه این قدر صریح هستم می دانم هنوز هم نمی فهمی چه امتدادی است در حرف هایم هنوز هم فکر می کنی پای مهره های مار در میان است پای جنبل و جادو انتهای من انتهای کسانی است که بوی تنفر دهانشان از دور ها مشخص است می توانی تنها شبیه آفت برگ های غنچه ی نوشته هایم باشی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:56 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
لورن آیزلی فرد بی نظیری بود او دانشمند و شاعر بود و از آن دو دیدگاه به زیبایی در باره دنیای ما ونقش ما در آن مطلب می نوشت در ذیل حکایتی از این دانشمند فرزانه آمده. روزگاری مرد فرزانه ای بود( تقریبا مثل خود آیزلی) که برای نوشتن مطالبش به لب اقیانوس می رفت ؛ او عادت داشت قبل از شروع کارش در ساحل قدم بزند. یک روز که در ساحل راه می رفت هنگامی که به پایین ساحل نگاه می کرد کسی را دید که حرکاتش شبیه رقص بود. او از آنکه فردی در آن موقع برقصد, لبخندی زد. بنابراین تندتر حرکت کرد تا به او برسد, وقتی که نزدیکتر شد , دید که او مردی جوان است و آن جوان نمی رقصد؛ اما در عوض خم می شود روی ساحل و چیزی بر می دارد و خیلی آرام آنرا به اقیانوس پرتاب می کند. هنگامی که مرد فرزانه به او نزدیک شد صدایش کرد: - صبح به خیر چکار می کنی؟
مرد جوان درنگ کرد و به بالا نگریست و جواب داد: - ستاره دریایی به اقیانوس می اندازم - فکر کنم اجازه دارم بپرسم چرا ستاره دریایی به اقیانوس می اندازی؟
- خورشید بالا آمده و مد فرو می رود ؛ اگر آنها را به اقیانوس نیندازم خواهند مرد. - اما جوان, مگر نمیدانی که ساحل کیلومترها امتداد یافته و در کنارش میلیونها ستاره دریایی هست ممکن نیست که بتوانی تاثیری بگذاری! مرد جوان مودبانه گوش کرد, خم شد, ستاره دریایی دیگری برداشت و آنرا در پشت امواج شکننده اقیانوس به دریا انداخت - برای آن یکی که موثر بود پاسخش آن مرد را متعجب کرد او آشفته شده بود و نمی دانست چطور جواب دهد, بنابراین؛ در عوض به کلبه اش بازگشت تا نوشته هایش را از سر گیرد. در تمام روز وقتی می نوشت تصویر آن مرد در ذهنش بود, سعی کرد اعتنایی نکند ولی آن تصویر پابرجا ماند. دست آخر در اواخر بعد ازظهر متوجه شد که او به عنوان دانشمند و به عنوان یک شاعر به ماهیت اصلی عمل مرد جوان پی نبرده بود زیرا دریافت که مرد جوان با آن کارش تصمیم گرفته بود که تنها نظاره گر زندگی در دنیا نباشد , بلکه تصمیم گرفته بود در جهان عامل و فاعل و منشا اثر باشد از خودش خجالت کشید؛ آن شب آشفته حال به رختخواب رفت, صبح از خواب بیدار شد و می دانست باید کاری کند بنابر این ,بلند شد؛ لباسش را پوشید؛ به ساحل رفت و مرد جوان را یافت به همراه او روز را به انداختن ستاره دریایی به داخل اقیانوس سپری کرد. عمل آن مرد جوان نمایانگر چیزی با اهمیت برای تک تک ماست ؛ ما همگی توانایی اثرگذاری را داریم و اگر بتوانیم مانند آن مرد جوان به آن موهبت واقف شویم با قدرت بینش شاهد شکل بخشی برای آینده می شویم هر کدام از ما باید ستاره دریایی مان را بیابیم و اگر ستاره هایمان را خوب و خردمندانه پرتاب کنیم اینده ای خوبی خواهیم داشت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:55 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
از چه می ترسیم؟ ریزش آوار؟ یا از آن تصویر نابینای بر دیوار؟ وحشت ما از سقوط کهکشانها نیست از هبوط عشق در غروب بی سرانجام خیابان هاست ما پر از دردیم در حصار خویش بی امان در جستجوی هیچ می گردیم...!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:28 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
با لبخندی تلخ در غبار سرد آینه به تماشای تصویر بیگانه ای می نشینم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:26 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند به همه ما آزادی عمل و در حقیقت قدرت اختیار بخشیده است بنا بر این هرگز خواست خود را بر هیچ کس تحمیل نکنید. اما اگر معتقد هستید که چیزی برای کسی خوب است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:46 توسط سهیلا
|
|
||