|
|
|
|
|
شبی تاریک در دشت تنها سفیر گلوله؛ در جاده تنها نفیر باد؛ در دور دست نور ستاره ها به خاموشی می گراید شبی تاریک, می دانم بیداری و در بستر جوانیت پنهانی اشکهایت را پاک می کنی چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم چقدر دوست دارم و می خواهم چشمانت را شب تیره ما را از هم جدا می کند و میان ما دشتی تاریک و هولناک دامن گسترده ترا باور می کنم و همین باور در بارانی از گلوله ها جانم را نجات بخشیده در این نبرد مرگ بار , خوشحال و آرامم چون می دانم هر چه که مرا پیش آید تو با عشق استقبالم خواهی کرد از مرگ نمی هراسم؛ بارها بس بسیار با او روبرو شدم و اکنون نیز گویی برابرم می رقصد و می رقصد تو به انتظارم هستی و در بستر جوانیت بیدار |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:27 توسط سهیلا
|
|
||