تبليغاتX
sayehkhamosh

شبی تاریک در دشت تنها سفیر گلوله؛

در جاده تنها نفیر باد؛

در دور دست نور ستاره ها به خاموشی می گراید

 

شبی تاریک, می دانم بیداری و در بستر جوانیت

پنهانی اشکهایت را پاک می کنی

چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم

چقدر دوست دارم و می خواهم چشمانت را

 

شب تیره ما را از هم جدا می کند

و میان ما دشتی تاریک و هولناک دامن گسترده

ترا باور می کنم و همین باور در بارانی از گلوله ها جانم را نجات بخشیده

 

در این نبرد مرگ بار , خوشحال و آرامم

چون می دانم هر چه که مرا پیش آید تو با عشق استقبالم خواهی کرد

 

از مرگ نمی هراسم؛ بارها بس بسیار با او روبرو شدم

و اکنون نیز گویی برابرم می رقصد و می رقصد

 

تو به انتظارم هستی

و در بستر جوانیت بیدار

برای همین می دانم هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد!!
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 12:27  توسط سهیلا  |