تبليغاتX
sayehkhamosh

تمام روزهایی را که تا کنون به دنیا امده اند .در فانوسی جمع می کنم ودر شبهای سرد و مه الود به دنبال تو می گردم.

وقتی اسمان خوابیده است و دریاها سکوت کرده اند نگاه توراروی گندمهاویاسمنها می نویسم

و نفسهای تورا به نسیم می دهم تا به ابرها برساند.

فردا باران چقدر خوشبوست.

اهوها را به خانه دعوت می کنم .

برای اویشن  های محجوب و تمشک های وحشی قصه

می گویم.

پنجره را تا قیامت باز می گذارم مگر یک روزاز خم کوچه نمایان شوی ودستمال سبزت را برایم تکان دهی.

انگاه به جای گل شعرهایم را فرش راحت می کنم.

شک ندارم که ملکوت در دستهای تو جا می گیرد و عشق برای شکوفا شدن از کنار کوچه تو می گذرد.

ای شبیه روزهای نیامده!ای شبیه کودکانی که صد سال دیگر در جوار باغهای البالو خواهند زیست!

یک بار نام مرا در صبحدم تلفظ کن تا کبوترانه به سویت پر بکشم.

نام تو شباهنگام در رویاهای من قدم میزند.

یک شب در کنار ه های قلب من زمزمه کن تا شعله

حرفهایت خاکسترم کند و فردا ققنوس وار سر از خاکستر خویش برارم.

صدای همه قناریها را در حنجره ام جمع می کنم و انقدر برایت اواز می خوانم

تا بمیرم............ .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:21  توسط سهیلا  | 


در هوای تاریک – روشن
آن گاه که داس ماه
زنگارگون
در میان سرخی ارغوانی
شکوَرانه فرا می خزد؛
بیزار از روز
و با هر گام نهانی
چمن های واژگونٍ گل سرخ را
می دِرَوَد تا آن که غرقه شوند
تا آن که رنگ باخته در شب غرقه شوند.

من نیز خود روزی این چنین غرقه گشته ام
از جنون حقیت جوئی خویش
از اشتیاق های روزینه ی خویش

خسته از روز، بیمار از روشنایی،
غرقه گشتم در فراسوی، شامگاه سوی، سایه سوی
سوخته و تشنه
از یک حقیقت
به یاد داری، ای دل تفته
 آن گاه چه تشنه بودی؟
دور بادا من
از تمامی حقیقت
تنها یک دیوانه!
تنها یک شاعر!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 23:19  توسط سهیلا  |