|
|
|
|
|
تو را راندم، همچنان که فرو میافتاد، دستهای خالیاش را در باد برآورد، چونان کسی که به نشانهی بدرود، دستی برآورد یا آن که فریاد زند: کمک! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:18 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
میجویم بی آنکه بیابم، به تنهایی مینویسم کسی اینجا نیست، روز فرو میافتد، سال فرو میافتد، من آن لحظه را میجویم که به دلکشی پرندهای است من آفتاب را در ساعت پنج عصر میجویم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 16:24 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
درد را دوست دارم... اگر براي تو باشد درد را دوست ندارم... ولي مي دونم معلم خوبيه محتاج اون دردم...كه وجودمو شخم بزنه.. و گوهر گم شده مو بهم نشون بده اي درد.. اي ناشناس آشناي من... چگونه در من زاده ميشوي.. در من نضج مي گيري.. مرا پا به پا به انتهاي قصه زندگي ميبري... و احساسم را آشكارا منقلب ميكني..... كيستي تو.... چيستي تو...... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 9:18 توسط سهیلا
|
|
||