تبليغاتX
sayehkhamosh

پنجره را باز مي كنم هواي سرد سراسيمه ام مي كند

ابرها
درهم فشرده خبر مي دهند زمستان است

سنگ صبور شبهايم ماه بود


آن هم ناتوان از ظهور پشت تيرگي ها پنهان است


پشت پنجره بلور
نفسهايم تماشا را محدود مي كند

چشمها نمي بينند


پايم ريشه در زمين تنهايي دوانده


همراه تازه
لبهايم خزان است

بي ترديد مي گويم


من شبح زندگيم


خورشيد زمستان پيرمردي نا توان
است

صبح و شام زمستان يكي است

هوايي سرد و پنجره هايي بسته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 15:18  توسط سهیلا  | 

 

ميگن كه از يه نگا شروع ميشه...

نگا ميكني..يا شايدم اول اون نگات كنه...

جواب نگاتو ميگيري.. از رو نميره طرف.. يا شايدم تو از رو نمي ري..

يه جورائي ميشي...يه حس گنگي كه يه ريزه وجودتو گرم ميكنه...

نميفهمي چه اتفاقي داره ميفته.. فقط تن ميدي به عقربه هاي زمان..كه بيان و در برت بگيرن...

ميگذره...

يهوئي ميبيني افتادي تو يه هچل دور و دراز... با يه سري حرفا.. با يه امواج عجيب و غريبي كه مغزتو دربر گرفته... خودتو اسير كردي.. نه راه رفتني هست..نه موندن.. از خودت بدت مي ياد.. چرا..چرا..چرا...

با اين و اون مشورت ميكني... حرفاي گنده و بوي نا گرفته تحويلت ميدن... فرض ميكنن كه هيچي حاليت نيست.. احساس ميكني بايد يه دوره جامع زندگي رو طي كني... تا روزگارتو بفهمي...

...بازم ميگذره...

احساس ميكني از اول ازش بدت مي يومده... فقط اون موقع متوجه نبودي... طرف داشته ازت فقط استفاده ميكرده .. و تو پاكباز بودي.. و حالا داري به سادگي خودت ميخندي... از اون تلخا..كه مزه زهر ميدن...

بازم ميگذره...

دوستي ..كسي مي ياد سراغت ... سفره دلشو باز ميكنه... و تو رو ميبره تو اون خاطراتي كه بوي گنداب گرفته ن... بي هدف و مات نگات قفل ميشه روي شكاف ديوار....

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:37  توسط سهیلا  | 

آن که تو را می‌جوید
در جست و جوی خویش است
هر آن که از تو سخن می‌گوید
از خالی‌های درون خود سخن می‌گوید.

با خود گفتگو کن
هم‌چون چشمه‌ای،

رود  , ادامه ی راه توست

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:53  توسط سهیلا  |