|
|
|
|
|
سالهاى سال به تو انديشيدم ساليان دراز تا به روز ديدارمان آن سالها كه مىنشستم تنها و شب بر پنجره فرود مىآمد و شمعها سوسو مىزدند. و ورق مىزدم كتابى دربارهى عشق باريكه دود روى نوا، گل سرخها و درياى مهآلود و نقش تو را بر شعر ناب و پرشور مىديدم. در اين لحظهى روشن افسوس روزهاى جوانىام را مىخورم. خوابهاى وجدآور زمينى، انگار پشههايى كه با درخشش كهربايى بر پارچهى شمعى خزيدند. تو را خواندم، چشم به راهت ماندم، سالها سپرى شد من، سرگردان نشيبهاى زندگى سنگى در لحظههاى تلخ، نقش تو را بر شعرى ناب و پرشور مىديدم. اينك در بيدارى، تو سبك بال آمدى و خرافه باورانه در خاطرم مانده است كه آينهها آمدنت را چه درست پيش گويى كرده بودند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:11 توسط سهیلا
|
|
||