|
|
|
|
|
اشكي مي خزد تا حضور طعم شوري و نوايي طنين مي اندازد تا رقص پرده ها . رفتن تو پايان من نيست اين را هر بار به خود مي گويم و با بالهاي شكسته ام چسبيده به زمين آسمان را مي شكافم . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:26 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي دستانت چرا بر دهانم آرام مي گيرند لطافتشان و آنگاه كه دستانت تمام سالهاي عمرم را بيشه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:27 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
به خاطر تو چهره ات را از ياد برده ام به خاطر تو صدايت را فراموش كرده ام با خاطرات مبهمم از تو نوازشهايت مرا در بر مي گيرد من عشقت را فراموش كرده ام عطر سنگين تابستان عذابم مي دهد ! به خاطر تو ديگر بار به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم : شهابها ! سنگهاي آسماني !! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 8:20 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
و در ان زمان بود اما از يك خيابان نمي دانستم چه بگويم ! و من خودم را ذره اي مطلق از ورطه اي لايتناهي حس كردم با ستارگان چرخيدم و قلبم در اسمان بند گسست |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:19 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
روی امواج آرام و سیاه به گوش می رسد از بیشه های دور دست بیش از هزار سال است که افلیای غمگین اینجاست به نرمی تکان می خورد روی آبها، آه افلیای پریده رنگ! زیبای برف فام ! * * * .... و شاعردر پرتو ستارگان گفت
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:38 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
من تا حالا چیزی ننوشتم راستش جسارتش و ندارم نوشتن جسارت می خواهد, دوستی پیشنهاد داده بود در مورد اینکه چيكار كنيم تا زندگي بهتري داشته باشيم یک چیزی بنویسم, خوب ما هم گفتیم حرفشان و زمین نیندازیم ...! راستش به نظر من برای بهتر زندگی کردن باید بعضی از احساسهامان و تقویت کنیم ؛ حس بخشیدن , محبت کردن , کم توقع بودن , راحت و سبکبال زندگی کردن , دلی را شاد کردن ؛ مشکل کسی و حل کردن, لبخند بر لب داشتن؛ عاشقانه به طبیعت نگاه کردن , از تمام افریده های افریدگار که بینهایت زیبا و دوست داشتنی هستند لذت بردن.... همه انسانها را دوست داشتن , حتی انهایی که در حقت بدی کردند و....... اگه این حسها را بکار ببریم و ذهنمان و به این سمت رشد بدهیم زندگی خوبی خواهیم داشت, قبول دارم مشکل هست کسانی را دوست داشته باشی که می دانی دوست ندارند و در حقت بدی کردند ولی زیبایی دوست داشتن حقیقی به همین هست , یک دوست قدیمی دارم که برام خیلی عزیز و محترم هست ؛ همیشه میگه" من دشمنام و هم دوست دارم , وقتی انها می دانند که دوست داشتن من تظاهر نیست دیگه نمی توانند به من بدی کنند." راستش اینهایی که نوشتم برای من ایده ال هست تا نظر شما عزیزان چی باشه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:40 توسط سهیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
اطراف چشم هایت کمین کرده ام و بعد می دزدم نگاه رایگانی که وداع را رد می کند در این رویای شاهانه در کمین زیبایی روزهای شکار را در انتظار و افسوس می گذرانم عشق شب را شکار می کند در آخرین پلک بسته ی من و براستی که دلتنگی می گریزد دربرابر فروغ تو |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:4 توسط سهیلا
|
|
||