تبليغاتX
sayehkhamosh
اشكي مي خزد

تا حضور طعم شوري

و نوايي طنين مي اندازد

تا رقص پرده ها .

رفتن تو پايان من نيست

اين را هر بار به خود مي گويم

و با بالهاي شكسته ام

 چسبيده به زمين

آسمان را مي شكافم .

رفتن تو بسان سايه اي در تاريكي ...

نوري مي جويم

هرچند كه مي دانم ديگر حتي اين وردهاي بي اثر نيز

ترا به من باز نمي گرداند.

ديگر نمي خواهم " جادوگر " باشم .

اين را به او گفتم .

او كه مي گويند سايه مهرش بر سر همه گسترده است !

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:26  توسط سهیلا  | 

 

وقتي دستانت
به سوي من قد مي كشند
پروازشان
چه هدايتي خواهد داشت براي من ؟!

چرا بر دهانم آرام مي گيرند
ناگهان ؟!
چرا مي شناسم شان
چنان كه گويي پيش از اين لمسشان كرده ام ؟!
…انگار كه
بر پيشاني ام و كمرگاهم
گدشته اند ؟!

لطافتشان
بر فراز زمان پر مي كشد
بر بلنداي دريا و مه
بر بالاي بهار !

و آنگاه كه دستانت
روي سينه ام آرام گرفت
دو بال زرين فاخته را باز شناختم !
به ياد آوردم
خاك را و رنگ خوشه گندم را !

تمام سالهاي عمرم را
به جستجوشان گام زدم
از پلكانها بالا رفتم
از جاده ها گذشتم
ترانه ها مرا بردند و
درياها بازم آوردند !
… و گمانم
در پوست انگوري بود
كه لمست كردم !

بيشه
به ناگهان لمست را آورد
براي من !
بادام
راز لطافت را تشريح كرد
تا آنگاه كه
دستانت دور سينه ام محكم شد
و چونان دو بال خفته
به سفر خويش پايان داد …

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:27  توسط سهیلا  | 

به خاطر تو
در باغهاي سرشار از گلهاي شكوفنده
من
از رايحه بهار زجر مي كشم !

چهره ات را از ياد برده ام
ديگر دستانت را به خاطر ندارم
راستي ! چگونه لبانت مرا مي نواخت ؟!

به خاطر تو
پيكره هاي سپيد پارك را دوست دارم
پيكره هاي سپيدي كه
نه صدايي دارند
نه چيزي مي بيننند !

صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام .

با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
مي زيم
با دردي چونان زخم !
اگر بر من دست كشي
بي شك آسيبي ترميم ناپذير خواهيم زد !

نوازشهايت مرا در بر مي گيرد
چونان چون پيچكهاي بالارونده بر ديوارهاي افسردگي !

من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !

به خاطر تو
عطر سنگين تابستان
عذابم مي دهد !
به خاطر تو
ديگر بار
به جستجوي آرزوهاي خفته بر مي آيم :
شهابها !
سنگهاي آسماني !!
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 8:20  توسط سهیلا  | 

و در ان زمان بود
كه ( شاعري ) به جستجوي ام بر آمد
نمي دانم !
نمي دانم از كجا آمد
از زمستان يا از يك رود
نمي دانم چگونه
چه وقت !
نه !!
بي صدا بودند و
بي كلمه
بي سكوت !

اما از يك خيابان
از شاخسار شب
به ناگهان از ميان ديگران
فرا خوانده شدم
به ميان شعله هاي مهاجم
يا رجعت به تنهايي
جائيكه چهره اي نداشتم …
 
و او  مرا نواخت !!

نمي دانستم چه بگويم !
دهانم راهي به نامها نداشت
چشمانم كور بود
و چيزي در روح من آغازيد :
تب
يا بالهايي فراموش شده !
و من به طريقت خود دست يافتم :
رمز گشايي اتش !
و اولين سطر لرزان را نوشتم :
لرزان ،
بدون استحكام ،
كاملا چرند !!
سرشار از دانايي آنان كه هيچ نمي دانند!!
و ناگهان ديدم
درهاي بهشت را
بدون قفل و گشوده !
گياهان را
تپش كشتزاران را
سايه هاي غربال شده با تيغ آتش و گل را
شب طوفان خيز و
هستي را !

و من
اين بي نهايت كوچك
با آسمانهاي عظيم پرستاره
مهربانانه
هم پياله شدم !

تصويري راز آلود
خودم را ذره اي مطلق از ورطه اي لايتناهي حس كردم
با ستارگان چرخيدم
و قلبم
در اسمان
بند گسست
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:19  توسط سهیلا  | 

روی امواج آرام و سیاه
آنجا که ستارگان به خواب می روند،
افلیای پاک مثل یک گل سوسنِ درشت،
با حالتی مواج شناور است
می رود سلانه سلانه،
خوابیده بر روانداز بلندش...

به گوش می رسد از بیشه های دور دست
صدای فریاد شکارچیان.

بیش از هزار سال است که افلیای غمگین اینجاست
می گذرد چون شبحی سپید ،
بر روی رودخانهء بلند سیاه،
بیش از هزار سال است که جنون آرام او،
آواز عاشقانه اش را
زمزمه می کند با نسیم شبانگاه.
باد بر سینه اش بوسه می زند و
برگ گل را باز می کند.

به نرمی تکان می خورد روی آبها،
روانداز بلندش.
بیدهای لرزان اشک می ریزند،
روی شانه اش.
ساقه های نی سر خم می کنند،
بر چهرهء بلند پریشانش.
نیلوفران رنجور آه می کشند،
گرداگردش.
بیدار می کند او گاه گاه
پوپک خفته ای را درون آشیانه ای
و او با لرزش خفیف بالهایش
می گریزد از آنجا.
-آوازی مرموز از ستارگان طلایی فرو می آید:

آه افلیای پریده رنگ! زیبای برف فام !
ا
این است که یک صبح بهاری،
مردی چابک سوار و پریده رنگ،
دیوانه ای مفلوک،
خاموش برروی زانوانت نشست!
پروردگار! عشق! آزادی!
چه رویایی! آه دیوانهء مفلوک!
تو در برابرش آب شدی، چون دانه برفی برابر آتش:
رویاهای بزرگت، آهنگ صدایت را خفه کردند،
و وحشتی بی انتها، چشمانت را مات و خیره کرد!

* * *

.... و شاعردر پرتو ستارگان گفت
تو می آیی که جستجو کنی شب را،
گلهایی که چیده ای را،
و او دیده است
روی آبها
خفته ای بر روانداز بلندش را،


افلیای پاک را
شناور
مثل یک گل سوسن درشت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:38  توسط سهیلا  | 

من تا حالا چیزی ننوشتم راستش جسارتش و ندارم

نوشتن جسارت می خواهد,

دوستی پیشنهاد داده بود در مورد اینکه چيكار كنيم تا زندگي بهتري داشته باشيم یک چیزی بنویسم,

خوب ما هم گفتیم حرفشان و زمین نیندازیم ...!

 

راستش به نظر من برای بهتر زندگی کردن  باید بعضی از احساسهامان و تقویت کنیم ؛

 حس بخشیدن ,

 محبت کردن ,

کم توقع بودن ,

 راحت و سبکبال زندگی کردن ,

دلی را شاد کردن ؛

مشکل کسی و حل کردن,

لبخند بر لب داشتن؛

عاشقانه به طبیعت نگاه کردن ,

از تمام افریده های افریدگار که بینهایت زیبا و دوست داشتنی هستند لذت بردن....

 

همه انسانها را دوست داشتن , حتی انهایی که در حقت بدی کردند و.......

 

 اگه این حسها را بکار ببریم و ذهنمان و به این سمت رشد بدهیم 

زندگی خوبی خواهیم داشت,

 

قبول دارم مشکل هست کسانی را دوست داشته باشی که می دانی دوست ندارند و در حقت بدی کردند  ولی زیبایی دوست داشتن حقیقی به همین هست ,

 

 یک دوست قدیمی دارم که برام خیلی عزیز و محترم هست ؛

همیشه میگه" من دشمنام و هم دوست دارم ,

وقتی انها می دانند که دوست داشتن من تظاهر نیست دیگه نمی توانند به من بدی کنند."

 

راستش اینهایی که نوشتم برای من  ایده ال هست تا نظر شما عزیزان چی باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:40  توسط سهیلا  | 

اطراف چشم هایت
کمین کرده ام و بعد می دزدم
نگاه رایگانی که وداع را رد می کند

در این رویای شاهانه
در کمین زیبایی
روزهای شکار را
در انتظار و افسوس می گذرانم

عشق شب را شکار می کند
در آخرین پلک بسته ی من
و براستی که دلتنگی می گریزد
دربرابر فروغ تو
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:4  توسط سهیلا  |