وقتي دستانت به سوي من قد مي كشند پروازشان چه هدايتي خواهد داشت براي من ؟!
چرا بر دهانم آرام مي گيرند ناگهان ؟! چرا مي شناسم شان چنان كه گويي پيش از اين لمسشان كرده ام ؟! …انگار كه بر پيشاني ام و كمرگاهم گدشته اند ؟!
لطافتشان بر فراز زمان پر مي كشد بر بلنداي دريا و مه بر بالاي بهار !
و آنگاه كه دستانت روي سينه ام آرام گرفت دو بال زرين فاخته را باز شناختم ! به ياد آوردم خاك را و رنگ خوشه گندم را !
تمام سالهاي عمرم را به جستجوشان گام زدم از پلكانها بالا رفتم از جاده ها گذشتم ترانه ها مرا بردند و درياها بازم آوردند ! … و گمانم در پوست انگوري بود كه لمست كردم !
بيشه به ناگهان لمست را آورد براي من ! بادام راز لطافت را تشريح كرد تا آنگاه كه دستانت دور سينه ام محكم شد و چونان دو بال خفته به سفر خويش پايان داد …
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:27 توسط سهیلا
|