|
|
|
|
|
به من بگو آن صبح آنجا، پشت پنجره ای بسته پلک های بسته – کلید دور انداخته رشته ی بریده – چشم های خاموش سایه همه چیز را می داند اما هیچ نمی گوید … زندگی بی اینکه دیپلم بدهد می آموزد فردا فقط فردا وجود دارد مرگ حقایق وعده های بی پایان را آشکار می کند هیچ چیز ارزشی ندارد جز تمایل برای رها کردن خود از زمان های شمرده شده بی وقفه به من بگو که من آزادم از دوست داشتنت
**************** بر شاخه های درخت غار
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 9:9 توسط سهیلا
|
|
||